خرید بک لینک
زینب هستم. 29 سالمه. کتابدار یه کتابخونه باصفا و دوست داشتنی هستم توی یه شهر کوهستانی. اینجا احساسم رو راجع به تک تک کتاب هایی که می خونم و بعضا سریال و فیلم هایی که میبینم، و خاطرات شغل جذابم میگم. تاریخ شروع وبلاگ: ۱۳۹۲ صفحه اصلی درباره من گنجینه صوتی

برچسب: نویسنده: ایلیا زارعیان تاريخ: شنبه 30 تير 1403 ساعت: 13:54

روتین و نظم بمن آرامش میده. از بچگی عاشق نظم، تمیزی و برنامه ریزی بودم. یادمه هنوز مدرسه هم نمیرفتم و توی خونه قدیمی مون یعنی بالای خونه مادرجون(مادربزرگم) که زندگی می کردیم و اتاق خواب نداشتیم، من یه قسمت از پذیرایی رو برای خودم کرده بودم. یه قسمت هلالی شکل که تو رفته بود و مثل کمد بود ولی درب نداشت. لباس هام رو مرتب تا می کردم میذاشتم توی پارچه سفید که بهش میگفتم بغچه و میذاشمتش توی قسمت هلالی خودم. روزی دو سه بار بغچه مو درمیاوردم و لباس هام رو دوباره می چیدم. هر بار مرتب تر. وقتی ۷ سالم بود کامل کوچ کرده بودیم خونه جدیدی که بابا برامون ساخته بود. توی خونه جدید اتاق جدا برای خودم نداشتم. با خواهر برادرم مشترک بود. ولی یه کمد چوبی بزرگ برای خود خودم داشتم که قفل هم داشت. حالا مدرسه می رفتم و برای نوشتن مشق هام و مرتب کردم کمد چوبی ای که متعلق بمن بود توی دفترچه یادداشتم برنامه ریزی می کردم. هر چند روز یکبار وسایلم رو میریختم بیرون و از اول می چیدمشون.بزرگ تر که شدم برای مرتب کردن، یه اسمی گذاشته بودم. به این کار می گفتم "از زندگی راضی شدن"، هر بار که با حسین بازی می کردیم می گفتم حسین "بریم اول از زندگی مون راضی شیم"؟ حسین هم همیشه پایه بود و اوکی می داد و میگفت بریم. من برای "از زندگی راضی شدن" توی دفتر چه یادداشتم برنامه ریزی می کردم. عاشق روتین و نظم بودم. یادمه یبار از مدرسه برگشتم خونه و دیدم اتاق خوابی که کمد من توشه خیلی شلوغه. همونجا با لباس فرم مدرسه ام که یاسی بود نشستم روی زمین و نیم ساعت گریه کردم و شکایت کردم که چرا هیچ کس اندازه من به مرتب بودن اهمیت نمیده؟حالا ۲۸ سالمه و همچنان هر روز برای "از زندگی راضی شدن" برنامه ریزی می کنم. حالا نه تنها یه اتاق

برچسب: نویسنده: ایلیا زارعیان تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 19:41

امروز صبح ساعت شش و چهل دقیقه صبح گوشیم زنگ خورد. ساعت رو گذاشتم روی شش و پنجاه دقیقه و باز می خواستم بخوابم همون ده دقيقه رو. اما یهو یاد این افتادم که یکجایی هست که میتونم درونم رو از خودش نجات بدم، مثل برق و باد با حس خوب از جام پریدم و رفتم سمت قهوه ساز.فکر کن یجایی باشه مطابق مینیمالیستی که همیشه می خواستی، همونقدر مرتب و دسته بندی شده و دلربا. همونجا بتونی برای خودت تسک تعریف کنی و به دنبال همین تعریف کردن تسک، حس کنی هستی، وجود داری، تو داری فکر میکنی، تو روزت رو شروع کردی و برای خودت کارهای روزانه نوشتی، پس هستی. این تعریف کردن تسک و دیدنشون بهت حس معنا میده. به دنبال این معنا خودت رو درون خودت پیدا می کنی. خودت رو درونت خودت مینشونی یه گوشه و شروع میکنی باهاش حرف زدن. باهاش مهربون صحبت می کنی و بهش میگی چیزی نیست. اسمش زندگیه. این هم کارهای امروزته. نگران نباش، فقط انجام بده و از لحظه هات لذت ببر. و بعد خود درونت لبخند می زنه و میگه اوکی. مشتی هستی، پایه تم :)فکرت مثل یه کش کشیده می شه و از جهان درونت میپره بیرون و تبدیل می شه به یه معنا. با دیدن تسک هات توی یه محیط مرتب و رنگی رنگی که مطابق سلیقه ات طراحی شده، حس میکنی امروز مهم ترین روز توعه. پس تو هم بهتره بهترینت باشی. نه فردا، نه شنبه هفته بعد، بلکه همین امروز، امروز بهترین خودت باش. شاد ترین زینب درونت باش، آروم ترین زینب درونت باش. مفید ترین زینب درونت باش. همون زینبی باش که واقعا می تونی باشی ولی همش یادت میره که چقدر میتونه قشنگ باشه :)حسین بنظرم روز به روز داره یکی از بهترین های برنامه نویسی وردپرس می شه. شاید خودش هنوز ندونه واقعا چقدر خوبه. ولی من که حالا دارم می بینم تونست با طراحی یه محیط مجازی چجوری مع

برچسب: نویسنده: ایلیا زارعیان تاريخ: پنجشنبه 14 تير 1403 ساعت: 19:41

صفحه بندی